بزرگی در بازار بغداد کسی را دید که وی را تازیانه می زدند. اما حتی یک آه هم نمی گفت.

از وی پرسید: چرا آه نمی کنی؟

گفت: معشوقم حاضر است و مرا می بیند. شرم می کنم که آه کشم.

آن بزرگ گفت: اگر یگانه معشوق هستی را می دیدی چه می کردی؟

پس آن مرد از تاثیر این سخن، فریادی کشید و جان داد.