یگانه معشوق هستی
بزرگی در بازار بغداد کسی را دید که وی را تازیانه می زدند. اما حتی یک آه هم نمی گفت.
از وی پرسید: چرا آه نمی کنی؟
گفت: معشوقم حاضر است و مرا می بیند. شرم می کنم که آه کشم.
آن بزرگ گفت: اگر یگانه معشوق هستی را می دیدی چه می کردی؟
پس آن مرد از تاثیر این سخن، فریادی کشید و جان داد.
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۲/۰۸/۱۵ ساعت ۱۰:۳۰ ب.ظ توسط صفورا
|