توبه

گرگ توبه کرد که دیگر به گله ی گوسفندان حمله نکند. یک ماه گذشت و دلش برای گوسفندان تنگ شد. به نزدیک تپه ای که قبلا از آنجا به گله حمله می کرد رفت و از دور گوسفندان را که با خیال آسوده مشغول چرا بودند٬ تماشا کرد و از دیدن این منظره لذت برد. می خواست به خانه برگردد که ناگهان چهار مرد با چماق به طرفش حمله کردند و گرگ بیچاره را کشتند. هیچ کس توبه گرگ را باور نکرد.

 

نمایش

همیشه بعد از نمایش از خودش بدش می آمد که به خاطر سیر کردن شکمش باید این همه حقارت و پستی را تحمل کند.تصمیم خودش را گرفت و با خودش گفت: امشب آخرین شب نمایش است. فردا در روزنامه ی شهر نوشتند: شیر سیرک٬ رام کننده خودش را درید.

وبلاگم یک ساله شد....

توی یکی از این روزهایی که بی اینترنت گذشت٬ یعنی درست چهار روز پیش٬ جمعه ۸/ ۸/ ۸۸ مصادف با میلاد امام رضا وبلاگم یک ساله شد...

خیلی دوست داشتم همون روز این پست بنویسم ولی نشد. الانم که دارم این پست می نویسم با حال و احوال الانم همخونی نداره. اینجا رو خیلی دوست دارم به خاطر دوستای نه مجازی واقعا حقیقی٬ به خاطر فضاش و به خاطر خیلی از چیزای دیگه که واقعا برام ارزش دارن و مهمن و دنیایی هست و دارم که واقعا توش راحت هستم و دنیای خود خودمه و خیلیم خوشحالم که تونستم وبلاگمو یک سال مداوم همراهی کنم به جرات می تونم بگم خیلی وقتا اون(وبلاگم) منو همراهی می کرد و بهم انگیزه نوشتن می داد.

ماموریت

گاهی اوقات از اینکه برادر معلولش هرگز نخواهد فهمید که او عمر و جوانیش را صرف نگهداری از او کرده دلسرد می شد. ولی یاد حرف پدرش می افتاد که همیشه می گفت: هر آدمی برای انجام ماموریتی به این دنیا آمده است. با خود می گفت حتما ماموریت من در این دنیا٬ نگهداری از برادر معلولم می باشد. دوباره شانه را بر می داشت و به سراغ برادرش می رفت و با مهربانی سر او را در آغوش می کشید و موهایش را شانه می زد. اما برادرش در مقابل این همه محبت٬ هیچ عکس العملی نشان نمی داد. شاید او هم ماموریت داشت طاقت و توان خواهرش را بسنجد.