لبیک یا حسین
حسین بیشتر از آب ٬ تشنه ی لبیک بود اما افسوس به جای افکارش زخم های تنش را به ما نشان دادند و بزرگترین دردش را بی آبی معرفی کردند..
پ.ن۱: شاید این جمله رو اکثرا شنیده باشن و براشون تکراری باشه ولی دوباره این جمله ی تکراری رو نوشتم که همیشه غیر از محرمم یادمون باشه و به این مسأله آگاه باشیم.
پ.ن۲: تاسوعا و عاشورا نزدیکه دعا یادتون نره خیلی خیلی التماس دعا.
+نوشته شده در چهارشنبه دوم دی 1388ساعت7:37 بعد از ظهرتوسط شمع سحر |
پست آخر ماه و شب یلدای یه نفره
هر چند که از آیینه بی رنگ تر است
از خاطر غنچه ها دلم تنگ تر است
بشکن دل بی نوای ما را ای عشق
این ساز شکسته اش خوش آهنگ تر است
"سید حسن حسینی"
پ.ن: حیف که پیش هم نیستیم جای هردومون پیش هم خالی ٬ ولی طوری نیست دلامون که پیشه همه!.
پ.ن: شب یلداتون مبارک و عمرتون صد شب یلدا.
+نوشته شده در دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت10:16 بعد از ظهرتوسط شمع سحر |
بیست و هفت آذر و اول محرم الحرام
با عشق بودن تا جنون یعنی اباالفضل
رقصیدن دریای خون یعنی اباالفضل
وقتی که اقیانوس را در مشک می ریخت
از چشمه ی چشمان دریا اشک می ریخت
پ.ن: فرا رسیدن ماه محرم ٬ ماه پیروزی خون بر شمشیر بر همه ی دوستان تسلیت.
+نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت7:18 بعد از ظهرتوسط شمع سحر |
چند خطی برای دلمونو خودمون
چه خوبه هفت روزه هفته رو با عشق تو کار کردن حتی جمعه ها! با عشق تو راه رفتن٬ با عشق تو غذا خوردن٬ با عشق تو خوابیدن و به عشق تو بلند شدن حتی به تو فکر کردن. و چه بهتر از اون که شبا با رویای تو٬ باز با عشق تو و بازم با فکر تو سر کردن و همه و همه وقت در تمام لحظات به یاد تو بودن و در نهایت همه ی اینا با فکر و یاد و رویای تو به خواب رفتن. وای که چقدر شیرینه مثل عسل شاید اگه پیشم بودی هیچ وقت این حس ها بهم دست نمی داد و هیچ گاه برام لذت بخش و خاطره انگیز نبود. اس ام اس خودتو که برام فرستادی برای یادگاری اینجا مینویسم تا هر موقع خوندیمش یاد این روزای شیرینو عسلیه الانمون بیفتیم.
دوستت دارم تا بی نهایت
بمونه این عشق خودمون تا قیامت
منم بهت میگم: بیمار خنده های توام٬ بیشتر بخند
خورشید آرزوی منی ٬گرمتر بتاب 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت11:40 بعد از ظهرتوسط شمع سحر |
رقیب
وقتی فهمید تنها رقیب سرسختش دیشب تصادف کرده٬ خیلی خوشحال شد. ولی زمانی که مدال طلا را به گردنش انداختند٬ اصلا احساس شادی نکرد و بعدازظهر برای عیادت رقیبش به بیمارستان رفت و مدال طلا را به او هدیه کرد. از بیمارستان که بیرون می آمد٬ از خوشحالی می خواست پرواز کند.
+نوشته شده در سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت2:45 بعد از ظهرتوسط شمع سحر |
چشم دل
مرد کوری را دید که عصا زنان در پیاده رو حرکت می کرد.او هم تصمیم گرفت مسیر پیاده رو را که قبلا بیش از صد بار طی کرده بود٬ با چشمان بسته طی نماید ولی چند قدم بیشتر نرفته بود که به زمین خورد. مرد کور دستش را گرفت و از زمین بلندش کرد و به او گفت: هر وقت چشم دلت دید٬ می توانی با چشم بسته مسیرت را پیدا کنی.
پ.ن: پیشاپیش عید سعید قربان بر همه مبارک.
+نوشته شده در پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت11:0 بعد از ظهرتوسط شمع سحر |
توبه
گرگ توبه کرد که دیگر به گله ی گوسفندان حمله نکند. یک ماه گذشت و دلش برای گوسفندان تنگ شد. به نزدیک تپه ای که قبلا از آنجا به گله حمله می کرد رفت و از دور گوسفندان را که با خیال آسوده مشغول چرا بودند٬ تماشا کرد و از دیدن این منظره لذت برد. می خواست به خانه برگردد که ناگهان چهار مرد با چماق به طرفش حمله کردند و گرگ بیچاره را کشتند. هیچ کس توبه گرگ را باور نکرد.
+نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت11:29 بعد از ظهرتوسط شمع سحر |