تبليغاتX
تکرار لحظه ها

تکرار لحظه ها

نمایش
همیشه بعد از نمایش از خودش بدش می آمد که به خاطر سیر کردن شکمش باید این همه حقارت و پستی را تحمل کند.تصمیم خودش را گرفت و با خودش گفت: امشب آخرین شب نمایش است. فردا در روزنامه ی شهر نوشتند: شیر سیرک٬ رام کننده خودش را درید.
+نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت3:56 بعد از ظهرتوسط شمع سحر |
وبلاگم یک ساله شد....
توی یکی از این روزهایی که بی اینترنت گذشت٬ یعنی درست چهار روز پیش٬ جمعه ۸/ ۸/ ۸۸ مصادف با میلاد امام رضا وبلاگم یک ساله شد...

خیلی دوست داشتم همون روز این پست بنویسم ولی نشد. الانم که دارم این پست می نویسم با حال و احوال الانم همخونی نداره. اینجا رو خیلی دوست دارم به خاطر دوستای نه مجازی واقعا حقیقی٬ به خاطر فضاش و به خاطر خیلی از چیزای دیگه که واقعا برام ارزش دارن و مهمن و دنیایی هست و دارم که واقعا توش راحت هستم و دنیای خود خودمه و خیلیم خوشحالم که تونستم وبلاگمو یک سال مداوم همراهی کنم به جرات می تونم بگم خیلی وقتا اون(وبلاگم) منو همراهی می کرد و بهم انگیزه نوشتن می داد.

+نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت5:9 بعد از ظهرتوسط شمع سحر |
ماموریت
گاهی اوقات از اینکه برادر معلولش هرگز نخواهد فهمید که او عمر و جوانیش را صرف نگهداری از او کرده دلسرد می شد. ولی یاد حرف پدرش می افتاد که همیشه می گفت: هر آدمی برای انجام ماموریتی به این دنیا آمده است. با خود می گفت حتما ماموریت من در این دنیا٬ نگهداری از برادر معلولم می باشد. دوباره شانه را بر می داشت و به سراغ برادرش می رفت و با مهربانی سر او را در آغوش می کشید و موهایش را شانه می زد. اما برادرش در مقابل این همه محبت٬ هیچ عکس العملی نشان نمی داد. شاید او هم ماموریت داشت طاقت و توان خواهرش را بسنجد.
+نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت7:2 بعد از ظهرتوسط شمع سحر |
گاهی و گاهی و گاهی...
گاهی اونقدر بی ارزش می شی که تو رو با همه چیز و همه کس عوض می کنند و گاهی اونقدر عوضت می کنند که بی ارزش می شی!

گاهی اونقدر دوستت می دارند که فراموش می کنی باید دوست داشته باشی و گاهی اونقدر دوست داری که فراموش می کنی باید دوستت بدارند!

گاهی یه روز قدر یه کسی رو می فهمی که خیلی دیر شده و پشیمانی و گاهی برای پشیمان شدن خیلی قدر می دونی!

و گاهی و گاهی و گاهی...

پ.ن: دارم با خودم میگم کاش مردم دانه های دلشان پیدا بود. یه چند وقتیه که همش دارم این شعر زیبای سهراب سپهری رو با خودم زمزمه می کنم و راستی راستی با گفتنش آرومه آروم میشم.

+نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت7:43 بعد از ظهرتوسط شمع سحر |
آیینه
هر روز٬ شادمان از موفقیت های به دست آمده٬ عادت داشت نیم ساعت جلوی آیینه بایستد و صورت شادش را در آیینه ببیند و سپس عازم محل کارش شود. ولی یک ماه است که به خاطر ورشکستگی و مشکلات زندگی اصلا فرصت نکرده صورتش را در آیینه نگاه کند.امروز توی دادگاه وقتی منتظر بود قاضی برایش حکم صادر کند٬ آیینه ی جیبی اش را درآورد و در آن نگاه کرد. ولی صورتش در آیینه شاد و خندان بود. تازه متوجه شد که به آیینه ها هم نباید اعتماد کرد. چون آیینه ها هم دروغ می گویند.
+نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت2:41 بعد از ظهرتوسط شمع سحر |
نقاش
وقتی می خواست صورت خودش را نقاشی کند٬ دید چشم هایش در عکس٬ زشت است. با خود گفت می توانم در تابلوی نقاشی چشم های قشنگی به جای آن نقاشی کنم.از لب هایش هم خوشش نیامد آن را هم تغییر داد. بزرگی دماغش را هم اصلاح کرد. صورت تکیده اش را کمی چاق تر کشید و موهای سفیدش را سیاه کرد.وقتی تابلو تمام شد به آن نگاه کرد و آرزوهایش را در آن تابلو دید. آن را به دیوار زد و عکسش را پاره کرد.
+نوشته شده در جمعه دهم مهر 1388ساعت10:24 بعد از ظهرتوسط شمع سحر |
صبوری
وقتی تنها چاره صبر است٬

مشکل ترین کار صبوری است.

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت1:33 قبل از ظهرتوسط شمع سحر |